خانه / وبلاگ / داستان های واقعی / داستان واقعی : مهر مادری

داستان واقعی : مهر مادری

هر کسی داستانی برای گفتن دارد.در این بخش از سایت میهنبُد داستانهای  واقعی که در گوشه کنار این جهان اتفاق افتاده است را برایتان بازگو خواهیم کرد.اگر شما هم مایلید داستانهای واقعی شما بنام خودتان در این وب سایت منتشر شود، داستانهای خود را از طریق فرم ارتباطی در پایین همین صفحه برای ما ارسال کنید.

داستان واقعی : مهر مادری
داستان واقعی : مهر مادری

داستان واقعی : مهر مادری

من همیشه سنگ تولد فرزندانم را دور گردنم مثل یک گردنبند می اندازم.یک روز که برای رفتن سرکار دیرم شده بود، سنگ توپاز – نشان تولد فرزند شیرخوارم لَری – از گردنبندم جدا شد و به زمین افتاد.

بلافاصله به من الهام شد که لَری را از دست دادم!.بلافاصله بدنبال سنگ تولد او گشتم و آنرا پیدا کردم و با خودم گفتم من لَری را بر می گردانم.

در آن روز، متخصص قلب و عروق لری با دیدن  اولین  نتایج آزمایش گفت: او نیاز به جراحی فوری قلب دارد.

خوشبختانه این عمل موفقیت آمیز بود و من در گوش لری زمزمه کردم: “فکر کردم  تو را از دست دادم، اما می دانستم که تو را بر میگردانم”.

نویسنده : Lori Armstrong

مطلب پیشنهادی

فقط تویی که تعیین می‌کنی!

فقط تویی که تعیین می‌کنی!

امروز می‌خواهم برایتان یک قصه واقعی بگویم. قصه‌ای که می‌تواند داستان زندگی من و … …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *