خانه / سرگرمی

سرگرمی

داستان کوتاه عاشقانه : پستچی

داستان کوتاه عاشقانه : پستچی

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم. خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه عاشقانه : عشق

داستان کوتاه عاشقانه : عشق

ﭘﺪﺭﻡ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ” ﺯﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺴﯿﻮﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ، ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ” ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﻪ ﻣﻮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ! ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ: ” ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﻫﺎﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺮﺩ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎﯾﯽ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه ﭘﺴﺮ ﮔﺎﻧﺪﯼ

داستان کوتاه ﭘﺴﺮ ﮔﺎﻧﺪﯼ

ﭘﺴﺮ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ: ﺳﺎﻋﺖ ۵ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ. ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﯿﺮﮔﺎﻩ ﺑﺮﺩﻡ، …

بیشتر بخوانید »

وقتی یکی را دوست دارید …

وقتی یکی را دوست دارید

وقتی یکی را دوست دارید، آرزوھایتان آرزوھای اوست.   وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی ھم عشق می ورزید.   وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنھایی برایتان بی معناست.   وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.   وقتی یکی را دوست دارید، …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه شاهزاده و عروسک ها

داستان کوتاه

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته …

بیشتر بخوانید »

داستان ضرب المثل هر را از بر تشخیص نمی دهد

داستان ضرب المثل هر را از بر تشخیص نمی دهد

این مثل در رابطه با کسانی به کار می رود که بی سواد صرف هستند، معرفت ندارند و خلاصه قوه دراکه و تشخیص آنها تا آن اندازه ای ضعیف است که حتی دو کلمه ی ساده «هر» و «بر» را که شبانان می شناسند و محل به کار بردن آن …

بیشتر بخوانید »

حکایت آموزنده قرار ملاقات عاشقانه لیلی و مجنون!

حکایت آموزنده قرار ملاقات عاشقانه لیلی و مجنون!

روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد پس نامه ای به او نوشت و گفت: “اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش” مجنون که شیفته دیدار لیلی بود …

بیشتر بخوانید »

داستان ضرب المثل بز بیاری

داستان ضرب المثل بزبیاری

اصطلاح بز بیاری مترادف “بدبیاری” و کنایه از بدشانسی و بداقبالی است که بطور غیر منتظره دامنگیر می شود و تمام رشته ها را پنبه می کند. فی المثل می گویند فلانی بز می آورد یا فلانی بز آورده که در هر دو صورت بدبیاری و بدشانسی از آن افاده …

بیشتر بخوانید »

داستان ضرب المثل زبان سرخ سر سبز را می دهد بر باد !

داستان ضرب المثل زبان سرخ سر سبز را می دهد بر باد !

احتیاط در سخن گفتن و پرهیز از گفتن حرفها نیشدار و خطرناک که ممکن است به قیمت جان تمام شود . آورده اند که … شبی دزدی استادانه به هر طرف می تاخت . در اثنای راه گذر او بر کارگاه دیبا بافی افتاد که جامه لطیف و زیبا می بافت و …

بیشتر بخوانید »

داستان ضرب المثل تجارت بوق حمام

داستان ضرب المثل تجارت بوق حمام

در زمان های قدیم بازرگان ثروتمندی زندگی می کرد که بسیار درتجارت موفق بود و پسری داشت که بسیار تنبل و تن پرور بود و دنبال کسب روزی نمی رفت. تاجر دوست داشت به پسرش راه و رسم تجارت را بیاموزد اما پسر هر بار طفره می رفت و می …

بیشتر بخوانید »

معما و تست هوش چوب پنبه

معما و تست هوش چوب پنبه

یک روز مردی از لب دریا یک بطری که با چوب پنبه بسته شده بود پیدا میکند.اول فکر میکند نقشه گنج پیدا کرده ولی خیلی زود متوجه میشود گول خورده است و بطری خالی است،پس تصمیم میگیرد بطری را بفروشد او در بازار اعلام میکند قیمت بطری خالی هزار تومان  …

بیشتر بخوانید »

حیوان روز تولد شما کدام است

حیوان روز تولد شما کدام است

سگ: ۱۱ تا ۱۹ دی ۱۲ تا ۱۴ فروردین ۲۵ تا ۳۰ خرداد ۱۹ تا ۲۴ تیر ۶ تا ۸ مهر ۱۰ تا ۲۵ آذر   موش: ۲۰ دی تا ۴ بهمن ۲۵ اسفند تا ۳ فروردین ۲۶ فروردین تا ۶ اردیبهشت ۱۱ تا ۱۳ خرداد ۱۰ تا ۱۸ تیر ۲۵ مرداد تا ۳ شهریور   شیر: ۵ تا ۱۱ بهمن ۲۲ تا ۲۴ …

بیشتر بخوانید »

معما؛ کلاه شما چه رنگی است؟

معما؛ کلاه شما چه رنگی است؟

در معمای امروز باید رنگ کلاهتان را تشخیص دهید تا آزاد شوید. معما: شما، نیما و کاوه به اشتباه زندانی شده‌اید. سه‌تایی در یک صف ایستاده‌اید و روبرو را نگاه می‌کنید. شما جلوی صف هستید، پشتتان نیما و پشت او کاوه ایستاده است. زندانبان سه کلاه سیاه و دو کلاه …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه کلاه فروش ومیمون ها

داستان کوتاه کلاه فروش ومیمون ها

روزی کلاه فروشی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را …

بیشتر بخوانید »