خانه / سرگرمی / داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه و آموزنده

داستان های شیوانا همه زیبا هستند

داستان آموزنده

روزی یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید: استاد چگونه است که هر انسانی یک شغل و قیافه خاصی را زیبا و قشنگ می پندارد! یکی قد بلند و ابروی باریک را دوست دارد و دیگری ابروهای پرپشت و چشمان درشت را می پسندد و فردی دیگر به تیپ و …

بیشتر بخوانید »

شما کامل هستید چون در اینجا حضور دارید

شما کامل هستید چون در اینجا حضور دارید

روزی روباهی در جنگل با خرگوشی جوان ملاقات کرد. خرگوش گفت: «تو کیستی؟» روباه پاسخ داد: «من یک روباهم و اگر بخواهم می‌توانم تو را بخورم» خرگوش پرسید: «تو چطوری می‌توانی ثابت کنی که روباه هستی؟» روباه نمی‌دانست چه بگوید چون در گذشته خرگوش‌ها همیشه از او فرار می‌کردند و …

بیشتر بخوانید »

آنکه الاغ را به پشت بام برد، خودش باید پایین بیاورد

آنکه الاغ را به پشت بام برد، خودش بايد پايين بياورد

در اوایل سلسله قاجاریه یک نفر پهلوان کشتی از شهر اسلامبول به ایران آمد و در منطقه آذربایجان… با هر پهلوان ایرانی که کشتی گرفت همه را مغلوب کرد. در شهر تهران هم مبارز و هماوردی برایش باقی نمانده بود و قصد مراجعت به عثمانی – ترکیه امروزی – را …

بیشتر بخوانید »

داستان های شیوانا تضمین موفقیت

داستان های شیوانا تضمین موفقیت

مردی دو پسر داشت. یکی درسخوان اما تنبل و تن پرور و دیگری اهل فن و مهارت که همه کارهای شخصی خودش و تعمیرات منزل را خودش انجام می داد و دائم به شکلی خودش را سرگرم می کرد. روزی آن مرد شیوانا را دید و راجع به پسرانش سر …

بیشتر بخوانید »

پزشک پاکستانی به نام دکتر ایشان

پزشک پاکستانی به نام دکتر ایشان

پزشک و جراح مشهوری در پاکستان به نام ایشان برای شرکت در یک کنفرانس علمی که برای بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی‌اش برگزار می‌شد، با عجله به فرودگاه رفت. مدتی بعد از پرواز ناگهان اعلام کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه، که …

بیشتر بخوانید »

۵ حکایت کوتاه تاریخی

داستان آموزنده

حکایت اول: روزی ناصرالدین قاجار وهمرامانش رفتند به باغ دوشان تپه، نهال گل سرخ قشنگی جلوی عمارت، نظر شاه را جلب کرد، فوری کاغذ و قلم برداشت و شروع به نقاشی ان گل نمود. تمام که شد، انرا به درباریان نشان داد و پرسید چطور است؟ مستوفی الممالک پاسخ داد …

بیشتر بخوانید »

پلیدی ها با ما می مانند و نیکی ها به ما باز می گردند

داستان آموزنده

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند … مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت …

بیشتر بخوانید »

شما کیسه خودرا چگونه پر می کنید؟

شما کیسه خودرا چگونه پر می کنید؟

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند : از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند. همچنین از آنها …

بیشتر بخوانید »

معنای واقعی عشق از زبان شیوانا

داستان کوتاه

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه قاضی و امانت

داستان کوتاه

روزی مردی قصد سفر کرد، پس خواست پولش را به شخص امانت داری بدهد. پس به نزد قاضی شهر رفت و به او گفت:به مسافرت می روم،می خواهم پولم را نزد تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو پس بگیرم. قاضی گفت:اشکالی ندارد پولت را در آن صندوق بگذار پس مرد همین کار …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه هیچکس از آینده خبر ندارد

داستان کوتاه هيچكس از آينده خبر ندارد

مردی که امروز با عجله از تو ساعت پرسید شاید یک ماه بعد به نام کوچکش او را صدا بزنی شاید دختری که امروز با او قدم میزنی و بستنی میخوری چند سال بعد خسته و کالسکه به دست از رو به‌رو به سمتت بیاید و تو سرت توی کیفت …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه بهترین راه ابراز عشق

داستان کوتاه بهترین راه ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش اموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه از عزیز نسین یک جفت جوراب زنانه

داستان کوتاه از عزیز نسین یک جفت جوراب زنانه

هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود. نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم …

بیشتر بخوانید »

داستان تنبل ها و شاه عباس

داستان تنبل ها و شاه عباس

شاه عباس‌کبیر یک روز گفت: خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد.سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟ همه سخن شاه را تایید کردند.از نمایندگان اصناف پرسید، آن ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه پنجره ی بیمارستان

پنجره ی بیمارستان

دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها …

بیشتر بخوانید »