خانه / بایگانی/آرشیو برچسب ها : داستان پند آموز

بایگانی/آرشیو برچسب ها : داستان پند آموز

داستان کوتاه خر و گرگ

داستان کوتاه خر و گرگ

یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمین غلطید. بعد از اینکه روستایی به زور خر …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه راه رفتن سگ روی آب

داستان کوتاه راه رفتن سگ روی آب

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه …

بیشتر بخوانید »

زیبا و مثبت نگاه کنیم!

زیبا و مثبت نگاه کنیم!

یکی از استادهای دانشگاه تعریف می‌کرد… چندین سال پیش برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم. سه چهار ماه از آغاز سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه‌های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه عابد و ابلیس

داستان کوتاه عابد و ابلیس

در میان بنی‌اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می‌پرستند. عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند … ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت …

بیشتر بخوانید »

داستانهای شیوانا ، فقیر بودن امتیاز نیست

داستان کوتاه

اهالی دهکده شیوانا تصمیم گرفتند پرورشگاهی برای کودکان یتیم بسازند ، پس دسته جمعی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند به آنها برای انتخاب مدیر پرورشگاه کمک کند. دو نفر برای اداره پرورشگاه نامزد شده بودند و قرار شده بود که شیوانا یکی از آنها را انتخاب کند. نفر …

بیشتر بخوانید »

یک دقیقه مطالعه : همسر

یک دقیقه مطالعه : همسر

روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت: “امروز می خواهیم بازی کنیم!” سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود. خانمی داوطلب این کار شد. استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد. آن خانم …

بیشتر بخوانید »

زندگی نوشیدن قهوه است

زندگی نوشیدن قهوه است

گروهی از فارغ‌التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت‌های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند… بحث جمعی آن‌ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس‌های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه:داستان شجاعت

داستان کوتاه

سال ها قبل هنگامی که به عنوان داوطلب، در بیمارستان استنفورد خدمت می کردم، با دخترکی کوچولو به نام لایزا آشنا شدم که از نوعی بیماری بسیار نادر و خطرناک، در رنج بود. تنها شانس بهبودیش در این بود که از خون برادر پنج ساله اش که از همان بیماری، …

بیشتر بخوانید »