قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه > سرگرمی

سرگرمی

داستان کوتاه درباره توکل کردن به خدا

داستان کوتاه تاریخی

ابراهیم خواص گوید: شبی در بیابان گم شدم. صدای درندگان بدنم را می‌لرزاند. به خدا توکل کردم و آرامش بر من حاکم شد. مدتی به رفتن ادامه دادم، صدای خروسی شنیدم و یقین کردم به آبادی رسیده‌ام و طعمه درندگان بیابان نخواهم شد.

ادامه مطلب...

ضرب المثل قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری

داستان ضرب المثل

مرد جوان! این سنگ قیمتی که می‌بینی، گوهر شب‌چراغ است و این گوهر کمیاب، در شب تاریک چون چراغ می‌درخشد و نور می‌دهد. همان طور که دیدی، قدر زر را زرگر می‌شناسد و قدر گوهر را گوهری می‌داند. نانوا و قصاب، تفاوت بین سنگ و گوهر را تشخیص نمی‌دهند و همگان ارزش آن را نمی‌دانند.

ادامه مطلب...

اجازه ندهید هیچ فردی رویای‌تان را از شما بگیرد

داستان کوتاه

این داستان درباره شخصی به نام مونتی روبرتز است وقتی که یک بچه بود، پدرش به عنوان یک مربی اسب برای تربیت اسب ها از یک اصطبل به اصطبل دیگر و از یک مزرعه به مزرعه دیگر در گردش بود. به همین خاطر مدرسه‌اش در طول سال چند بار عوض می‌شد.

ادامه مطلب...

ضرب المثل هرکه با نوح نشیندچه غم ازطوفانش

داستان ضرب المثل

ضرب‌المثل « ضرب المثل هرکه با نوح نشیندچه غم ازطوفانش » به عبارتی اشارتی دارد به اعتماد و ایمنی حاصل از بودن در کنار فرد راه‌بلد و راهبر خدایی. اینکه در تمامی سختی‌ها و بلا‌ها و مشکلات، روی آوردن به درگاه الهی و مردان خدا درهای بسته را باز می‌کند و از این طوفان بلاها به راحتی می‌شود گذشت.

ادامه مطلب...

ضرب المثل مثل سگ پشیمان است

داستان ضرب المثل

روزی روزگاری، سگ تنبل و بیکاری در دهی زندگی می‌کرد. این سگ بیکار همیشه گرسنه بود و هیچ وقت یک وعده‌ی سیر غذا نمی‌خورد، چون باید کسی دلش برای او می‌سوخت تا تکه گوشتی یا استخوانی برایش بیندازد. یا یکی از زن‌های همسایه اضافه‌ی غذای شب گذشته را که می‌خواست دور بریزد جلو سگ می‌گذاشت.

ادامه مطلب...

ضرب المثل گربه و موش با هم ساختند، وای به حال بقال

داستان ضرب المثل

روزی، چند موش که دنبال لانه جدیدی می‌گشتند، سر از یک دکان بقالی درآوردند. موش‌ها فکر می‌کردند که گنج پیدا کرده‌اند. چون هرچه می‌خواستند می توانستند پیدا کنند و بخورند. آنها یک روز به سراغ گونی گندم می‌رفتند و روز دیگر گونی گردوها را سوراخ می‌کردند و فردایش گونی نخود و لوبیا را می‌جویدند.

ادامه مطلب...

ضرب المثل چوب توی آستین کردن

داستان ضرب المثل

ضرب المثل چوب توی آستین کردن ، هرگاه کسی در مقام معارضه و مبارزه بالاتر و قویتر از خود برآید از باب هشدار و تهدید به او گفته می شود :« با او درنیفت و چوب توی آستینت می کند » یا به شکل دیگر :« طرف قوی است . حریفش نیستی و چوب توی آستینت می کند .»

ادامه مطلب...

داستان کوتاه تاریخی دروغش ازدروازه شهرداخل نشد

داستان کوتاه تاریخی

پادشاهی برای سرگرمی اعلام کرد که هر کس دروغی بگوید که من باور نکنم اجازه می دهم با دخترم ازدواج کند. افراد طمع کار از دور و نزدیک با دروغهای گوناگون به دربار آمدند و دروغ های خود را برای پادشاه گفتند و او همه را تایید کرد و گفت: ممکن است.

ادامه مطلب...

ضرب المثل یخش نگرفت

داستان ضرب المثل

در گذشته یکی از کسب های پر درآمد یخ فروشی در فصل تابستان بود، از آنجاییکه هنوز خبری از یخچال ها و کارخانه های یخ سازی مدرن نبود، تنها منبع تهیه یخ مردم در فصل تابستان همین یخ فروش ها بودند.

ادامه مطلب...